برنامه کوتاه مدتم از نوشتن پروپوزال، به دو آلترنتیو دیگه تغییر پیدا کرد. کار پیدا کردن یا شوهر کردن. حس مهاجری رو دارم که بعد از تموم شدن درسش اگه کار پیدا یا ازدواج نکرده باشه دیپورت میشه. باید هم (با تشدید) مو بذارم رو پیدا کردن یکی از این دو مورد آزادی بخش. الانم که دارم اینارو مینویسم نشستم تو "ویتینگ" یه آرایشگاه شولوغ پر از دماغای سر بالا و موهای اکستنش شده ی تا کمر. انتحاری وار تصمیم گرفتم بیام اپیلاسیون و به شکل وحشت آوری به این نتیجه رسیدم که حتی آرایشگاهای سعادت آباد هم به نظرم لو کلاس و داغون میاد. از همون روزی که پام به فرشته و آرایشگاهاش باز شد "فهمیده بودم زود" که دیگه اون آدم سابق نخواهم شد!
پینوشت: گویا اون کلیپسا که گلای پارچه ای گنده بهشون وصل بود هنوز تو یه قسمتایی از جهان وجود دارن!
پینوشت 2: به نظرم وقتی یه عده آدم در این جهان، بازیای اعصاب خورد کنِ استرس آوری از قبیل کار کردن، درس خوندن، ازدواج کردن و پروپوزال تصویب کردن راه انداختن، ما طرفداران حقوق بشر هم میتونیم بازیای لذت بخش خشمزه ای از قبیل هایلایت کردن، لاک زدن، ماسک گذاشتن، اکستنشن کردن، آرایش و غیره رو اختراع کنیم و روش پای بِفشُریم. تا چشمشون در آد!
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمی