من اعتراف می کنم که یه آدم بی اراده ی کثیفم. که نمیتونم تموم شدن یه رابطه رو بپذیرم. که نمی تونم جلوی وسوسه هام وایسم و نذارم بندازنم تو هچل همیشگی. من یه ابلهم که از تکرار دو باره و سه باره و ده باره ی یه اشتباه سرگیجه گرفته م. تهوع بهترین توصیف واسه حالیه که هر سه چهار ماه یه بار خودمو میندازم توش.
من اعتراف می کنم یه آدم منزوی و گریزان از جمعم. آدمی که از هیچکس (تکرار می کنم هیچکس) خوشش نمیاد (حتی اونی که همیشه دوسش داشته) و در عین حال تحمل تنهایی رو هم نداره. یکی به نعل می زنه و یکی به میخ. یه قدم میره جلو تا به آدمای تازه نزدیکتر شه اما انگار یه کش صد قدم پرتش می کنه دورتر. من آدمیم که هیچ دوست صمیمی ای نداره و تمام وقت روزشو (تکرار می کنم، تمام وقتش رو) داره تو شبکه های اجتماعی به فاک فنا میده.
من اعتراف می کنم که جمع اضدادم. که یه نیمه م با نیمه ی دیگه م تو جنگه. یه جنگ تمام ناشدنی. که هیچ یک از نیمکره های راست و چپم به اون یکی غلبه نداره. من هر روز برای زندگی م تصمیمی میگیرم که آخر شب همون روز می فهمم فاکد آپ! مالیدم به کاکتوس. و فرداش برای یه تصمیم تازه تلاش می کنم. یه تلاش درمونده. از سر ترس. میترسم روزی که دست از تلاش بکشم. روزی که هیولا بشم و بفهمم دیگه نمی تونم خودم و تحمل کنم. اون روز دیگه زنده موندن خیلی سخته.
پ ن 1: یه عده ای در حهان هستن که معتقدن فقط همونجایی که نماز می خونن باید تمیز باشه.
پ ن 2: باید موهام و کوتاه و رنگ کنم.
پ ن 3: باید برم واسه آخرین روزای بهاری که تهرانم خرید کنم.
پ ن 4: باید پروپوزال بنویسم.
پ ن 5: و از همه مهمتر باید ازدواج کنم!
برچسب:
نویسنده: پارسا کاظمی